یادی از روزها
يه روزي خبر رسيد كه جزيره زير اب خواهد رفت
همه داشتن با هر وسیله که داشتند از جز یره فرار می کردند
ناگهان جزیره زیر اب رفت
وقتی که جزیره به زیر اب رفت .. عشق از ثروت که قایقی
با شکوه داشت کمک خواست و گفت ایا میتونم با تو همسفر شوم
ثروت گفت نه من مقداری زیادی طلا نقره دارم و جای برای بردن تو ندارم
عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امن بود کمک خواست
غرور گفت نه جون تمام بدنت خیسه و قایق مرا کثیف خواهی کرد
غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بدی با تو بیایم
غم با صدای حزن الود گفت اه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم
عشق سراغ شادی رفت و اورا صدا زد
اما او انقدر غرق شادی بود و هیجان که حتی صدای عشق را نشینید
آب هر لحظه بالاتر میامد و عشق دیگر نا امید شد که ناگهان صدای
سال خورده گفت من تو را خواهم برد عشق از خوشحالی فراموش
کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد ..
وقتی به خشکی رسیدند پیر مرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه
متوجه شد که چقدر به گردن پیر مرد حق دارد .. عشق نزد علم رفت
و گفت آن پیر مرد کی بود که جان مرا نجات داد؟؟
علم پاسخ داد زمان ؟عشق با تعجب پرسید ؟چرا زمان به من کمک کرد؟
علم لبخندی خرد مندانه زد گفت ؟؟ زیرا تنها زمان قادر به درک
عظمت عشق است ؟![]()
عهد من این بود که هرجا
یار و همتای تو باشم
توی شبهای انتظارت
مرد شبهای تو باشم
چه کنم خودت نخواستی
شب پر سوز تو باشم
تو همه شبهای سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من این بود همیشه
یار و غمخوار تو باشم
با همه بی مهری تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستی
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهای سردت
آةش افروز تو باشم
/گل.jpg)
