سفر عشق
وبر گستره سپیده دلم می نشیند.
منقار بر زمین آواز می خواند.
ومی گوید حدیث مهربانی
گاهی ناله می کند!!!گاهی خندان هست!!!!
روزی که بدانم از چه خندان هست وبرچه ناله می کند!
از او پرسیدم !
اوگفت :قصه ی اشک را شنیده ای؟؟
گفتم: نه
گفت: روز یکه بر فراز شهر سفر می کردم ندای آسمانی مرا به سوی
کاروانی از عشق کشاند!
مرا به آشیانه مادری بر که با خدای خود نوایی وعالمی داشت!
تنگ غروب بود ومن خسته وتشنه بر لب
حوض آبی رنگ کاشانه اش نشستم
منقار در آب فرو بردم!لحظه ای مرا نگریست وبه من نزدیک شد ومن
نا خواسته در آغوشش جای گرفتم!
مرا به سینه چسباند و از حلاوت احساسش ارام شدم!
با من سخن می گفت وگریه میکرد .
آکنده از غم بود
وجانش پر گداز می سوخت.................چونان شمع
صدایم کرد!هق هق کنان به روی من نیگاه می کرد
واشک همچنان از چشمانش جاری بود!
ومن بر کمال عشقش غبطه م یخوردم.
من نیز در قلب خود گریستم وبا او همنوا شدم
او نگاه می کرد ومن نیز همی
او می خندید ومن نیز همی
نیت قلبش مرا در آسمان رها کرد ومن اورا نظاره می کردم!
این بود سفر من وهمیشه در قلب من ماندگار شد![]()