سلام دوستان

 

این عید را به همه دوستان خوب مهربان تبریک می گویم از صمیم قلب امید وارم سال خوب داشته باشند گل های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن شاخه های پر نقش و نگار فاخته ها و کبک دری و عتدلیان را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزلان دلفرین را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه بی وفا و دل آزار خودشان بیابان در بیابان می پرستند فرا میخواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند و عید رابا دیدار دو باره با فصل باران تجلیل کنند و با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت با آنهای گردند که دل به عشق زنده دارند ـ

 

 

جهنم من

نزدیک ظهر بود که از خانه زدم بیرون.کوچه در سکوتی عجیب غرق شده بود.تند تند قدم می زدم.نمی دانستم به کجا می خواهم بروم یا برای چه می روم.سرم گیج می رفت.نفس که می کشیدم در بینی ام احساس سوز خفیفی داشتم.یکدفعه احساس وحشتی بمن دست داد.بیش از پیش متوجه سکوت کوچه شده بودم.سرجایم ایستادم.دور اطرافم را نگاه کردم تا شاید کسی یا چیزی راببینم.هیچکس نبود.حتی سیم های برق هم از گنجشک ها خالی شده بود.احساس غربت شدیدی همراه با وحشتی غضب آلود بمن دست داد.کوچه همان بود.در همینجا بزرگ شدم.همینجا را هر روز با بچه های محل زیر تاختمان می گذاشتیم.اما حسش کاملا برایم غریبه شده بود.سرم گیج می رفت.نمی دانستم باید چه کنم.یکدفعه به یاد خانه مان افتادم."در آنجا حتما کسی هست..آری مادرم هست..می روم از مادرم می پرسم..مادرم می داند..مادرم می داند..بمن خواهد گفت".به طرف خانه برگشتم.در حیاط هیچکس نبود.همه اتاق ها را گشتم.سرم گیج میرفت.حالت تهوع بمن دست داد.از فرط نا امیدی وسط اتاق نشستم.متوجه افکارم نبودم.؟؟؟؟

دره دَن دانیشیرام قورخوسان " درهَ نین دومانی وار ، سِلی وار "

داغدان دانیشیرام قورخوسان "داغین اؤچورومو وار ، قاری وار "

درهَ بیر یانا ، داغ بیر یانا ، یاشاییشدان دا دانیشیرام قورخوسان ، اؤزون بیل قارداش ! آمّا آغیر درد دی قورخوب یاشاماق...!

((ایگید بیر دفعه اؤلسهَ ، قورخاق مین دفعه اؤلَر))

ترجمه به زبان فارسی

از دره حرف می زنم می ترسی ... این دره مه داره سیل داره

از کوه حرف می زنم می ترسی ... کوه سنک داره برف داره لیز خوردن داره

دره یک طرف کوه یک طرف از زندگی حرف می زنم می ترسی ... می دونی برادر خواهر

درد سنکین باشه ترس داره زندگی داره <<<<<<<<

مرد یک دفعه اگر بمیره .. آدمی ترسو هزار بار میمیره ؟؟؟



نایت اسکیننایت اسکیننایت اسکین





خسته شدم

 

ای خدايم ... ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و
محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نيرنگ مانده است ؛ من خسته ام
... از اين همه بی وفايی ... از اين همه درد انتظار ... از اين همه حسرت ... از اين
همه اشک ... از اين همه ناله و فغان ... خسته ام ... اری ... خسته ام ... از دست
خودم خسته ام ، از دست اين زندگی که برايم سياه بختی اورده است ، خسته ام ... از
دست همه خسته ام ... از دست روزگار بی معرفت ، از دست مردم بی معرفت ، ای خدايم
ديگر از زندگی سيرم ... از خودم سيرم ... از دنيا سيرم...ای خدايم گوش کن صدايم ...


به خاطر دوستی که پرسیده بود

پیرمرد، مثل همیشه، نمازصبح را که خواند،نشست پای سفره ی صبحانه. حاج خانم تنها یک استکان چای هم اگر جلویش می گذاشت می چسبید. چه برسد به این که مثل حالا سور و سات صبحانه را با پنیر و کره و شیر محلی فراهم آورده باشد. زن با سلیقه ای بود گر چه این روزها پیری دیگر حسابی امانش را بریده بود، اما برای پیرمرد انگار هیچ وقت پیر نمی شد

 

افسوس...

كه جوجه های طلایی آرزو

یك روزبا بلوغ

در زیر دست و پای زمان ها

گم شدند

آن روزها

حجم صدای من بم و

من هم شكسته تر

ازاتفاق نو

دستم به تیغ خورد و كمی صورتم برید

آن روز بود كه من

انگار از مسیر آرزوهای كودكی ام

منحرف شدم

آن روز با بلوغ

درغسل ناشناختگی ها ی زندگی

در حسرت جوجه های طلایی آرزو

جوان شدم

؟؟؟؟؟؟

این شعر  یادم رفته از کی بود دوست عزیز