گفت با سيد قفس . مرغ چمن ....  كه گل و ميوه . خوش و تازه رس

بگشاي اين قفس و بيرون آي ....   كه نه در باغ و نه در سبزه كس

گفت با شبرو گيتي چكنم .....     كه سحر دزد و شبانگه عسس ؟؟

اي بسا گوشهكه ميدان بلاست ؟؟؟ اي بسا دام . كه در پيش و پس است

در گلستان جهان يك گل نيست ؟؟   هر كجا مينگرم خارو خس است

همچو من عاقل و سر مست مپر .... قفس آخر نه همين يك قفس است

چرخ پست است بلندش مشمار ....   اينكه ديدش چو غقا مگس است

كاروان است گل و لاله بباغ ....     سبزه اش اسب و صبايش جرس است

زگرفتار ي من عبرت گير ...      كه سر انجام هوي و هوس است

حاصل هستي  بيهوده . ما  ؟؟؟ آه  سرودي است كه نامش قفس است

چشم ديده اين همه و گوش شنيد ؟؟؟  آنچه ديدم و شينيدم بس است