چند پند از بزرگان

هر کس سلیقه سی له تاریخی واراقلاییر
گله جک نسیللره والله اوره ییم یانیر
چوخ یاراماز ایشلری بئله لری گورورلر
او یازیق بالالاردان آدام ایندی اوتانیر!

کلفجه نین باشینی ایندی چوخو ایتیریر
دوز یولو آیاقلاییب ایری یولو گوتورور
عارسیزلیغی بیر عیده سون حدینه یئتیریر
تیکه لنن کلفجه بیر طرفدن اوزانیر

هوویت ده ساتیلیر بازارلاردا شئی کیمی
ایراده لرده پوچدور بوش ایشله نن پی کیمی
سسلرده یاندان چیخیر بئش دلیکلی نئی کیمی
بیر عیده یادا اویان اوزلویونو ده دانیر

حقیقت اونودولور چکیلیر تئز دومان تک
دییشیلیر هر بیر زاد دییشیلن زامان تک
حک اولونور یالان سوز گوزلرینی یومان تک
یالانین بوینوزو یوخ یالان بئله یارانیر؟

ترجمه فارسی


هر کسی بر طبق سلیقه‌اش تاریخ را ورق می زند
به خدا قسم به نسل های آینده دلم می سوزد
خیلی از کارهای نسنجیده را کسانی انجام می دهند
که از فرزندان بی چاره ی نسل آینده آدمی الان خجالت می کشد!

 خیلی ها سر کلاف را هم اینک گم می کنند
راه درست را رها کرده و راه کج را انتخاب می کنند
بی عاری و بی بندباری را یک عده به حد نهایت خود می رسانند
کلاف خرد شده هم از یک طرف دراز می شود!

هویت هم همانند کالا در بازارها خرید و فروش می شود
اراده ها هم همانند پی های سست پوچ هست
صداها هم از کناره ها بیرون می آید همانند نی ای که پنج سوراخ دارد
یک عده ای که به غریبه ها دل بسته اند ماهیت شان را هم کتمان می کنند!

 
حقیقت فراموش می شود مانند مه ای که سریع از جلوی چشمانمان کنار می رود
همه چیز عوض می شود مانند زمانی که هی در حال تغییر هست
سخن دروغ نقش می بندد تا چشمانت را برای لحظه ای می بندی
"سخن دروغ شاخ ندارد" دروغ بدین شکل بوجود می آید!

شده یه چیزی تودلت سنکینی کنه

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه دلش


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه... نتونه به هيچكي اعتماد كنه


 هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ... نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...

تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه اما راهي رو نمي

 بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...

خيري از اسمون هم نديده مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرد؟!بهش محل

هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره .خيلي

 سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله..خيلي.

 

سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده خيلي


 

 سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده ياپرده ي گناهات

 انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه ؟!اره گناهات زياد شده صدات بخدا نمي رسه

 

      

    هرگـــز نشد بیـــای پیشـــم  بگیــری دستـــای منـو 

بـدونــی من عـاشقتـم گوش کنی حرف هـــای منـو

 

تو بی وفا بودی ولی اون که برات می مــرد منـم

 تــا زنـده ام دوسـت دارم اینــه کــلام آخــــــــــرم

 

مـن کـه نتـونستـم تو رو یه لحظـه تنـهــات بـذارم

 تـو سـردی خاطـره هـام بگـم کـه دوســت نــدارم

 

دلـم می خواد همیـن یه بار اشکامو پنهون نکنـــم

 باور کنی تو رو می خوام غربت و زنــدونی کنم

 

بیـام به شهــر خاطــرات غرق بشم تـوی نگــات

 دیـونـه وار فدات بشـم ، بمیرم من واسـه چشــات

 

امـا هنـوز فاصلمــون دوره و دست من جداســت

 ترانــه ی سکــوت من تو بغض آخرم  رهاســـت

 

کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم

 تــو چشــم من نگـاه کنـی بگــی کـه عــاشقت منم

در باره عشق به ازدواج

عشق وازدواج

 

دانش آموزی از معلمش پرسید عشق چیست؟

معلم گفت برای اینکه به این سوال پاسخ بدهم باید به مزرعه گندم بروی وبزرگترین خوشه گندمی را که می بینی بچینی و بیاوری ولی یک قانون را باید رعایت کنی وآن این است که تو فقط می توانی یک بار از مزرعه عبور کنی واجازه برگشتن هم نداری.دانش آموز به مزرعه رفت خوشه بزرگی دید ولی پیش خود فکر کرد ممکن است جلوتر خوشه های بزرگتری هم باشد به همین ترتیب تانیمه های مزرعه رفت وبا خود فکر می کرد مثل اینکه  بزرگترین خوشه ها همانهایی بودند که در ابتدا دیده بود ولی دیگر از خوشه های بزرگ خبری نبودو ناچار دست خالی نزد معلمش برگشت. ..

معلم به او گفت:این یعنی همان عشق٬تو منتظر یک نفر بهتر هستی و زمانی متوجه می شوی که شخص مورد نظر را از دست دادی.دانش آموز پرسید: پس ازدواج چیست؟معلم گفت:برای اینکه به سوالت پاسخ دهم٬باید به مزرعه ذرت بروی و بزرگترین ذرت برایم بیاوری٬فراموش نکنی که قانون قبلی رارعایت کنی٬یکبار عبور کنی و حق برگشتن نداری.دانش آموز به مزرعه ذرت رفت و مراقب بود که اشتباه قبلی رانکند٬در همان ابتدای راه یک ذرت متوسط را که به نظر مناسب بود چید ونزد معلمش بازگشت ٬معلم به او گفت ازدواج مثل انتخاب ذرت است و تو یکی را که به نظرت مناسب بوده انتخاب کردی و معتقدی که بهترین و بزرگترین را انتخاب کردی و به این انتخاب اطمینان داری واین یعنی همان ازدواج.<<<<

این متن را از وبلاک اشنا برداشتم با اجازه دوست عزیز