پر اشتباه تر و پشیمان تر از من ندیده ای

من میرم بنشین بمان در این خیال پوچ

مجنون تر از من در این زمان هرگز ندیده ای

 من لایق آنم که از حوریان سر تر است

پر ادعا تر از من تا به حال به چشم ندیده ای

من پاک ماندم و معشوق خویش خودش شد پدید

من مطمئن شدم پاک تر از عشق من هرگز ندیده ای

هر کس به سمت تو آمد خنجری به دست داشت

این را بدان بی کینه تر از من هرگز ندیده ای

شاید به چشم تو من خوارم و بی مایه ام

اما بدان لبریز فهم شدن به چشم هرگز ندیده ای

در فکر خود گفتی که شاید برتری

كسى كه ناز مرا مى كشید مادر بود *** كسى كه حرف مرا مى شنید مادر بود

كسى كه گنج بدستم سپرده بود پدر *** كسى كه رنج به پایم كشید مادر بود


كسى كه شیره جان مى مكید من بودم *** كسى كه روح به تن مى دمید مادر بود

كسى كه در دل شب از صداى گریه من *** سپندوار زجا مى جهید مادر بود

كسى كه خارى اگر پیش پاى من مى دید *** چو غنچه جامه به تن مى درید مادر بود

كسى كه دور اگر مى شدم ز دامانش *** برهنه پا ز پیم مى دوید مادر بود

ز دست دشمن هستى در این سیه بازار *** كسى كه جان مرا مى خرید مادر بود

كنار بستر بیماریم پرستارى *** كه تا به صبح نمى آرمید مادر بود

بروزگار جوانى كسى كه قامت او *** به زیر بار محبت خمید مادر بود

كسى كه در غم و اندوه و در پریشانى *** به دردهاى دلم مى رسید مادر بود

گهى خشونت و تندى گهى عطوفت و مهر *** نشان و مظهر بیم و امید مادر بود

گهى دعا و ثنا گاه ناله و نفرین *** بهشت و دوزخ و وعد و وعید مادر بود

غرض كسى كه ز دنیا و آرزوهایش *** براى خاطر من دل برید مادر بود

كشید رنج ز آغاز زندگى تا مُرد *** كسى كه خیر ز عمرش ندید مادر بود

یكى شكسته قفس ماند و خسته مرغى زار *** كه از ثَرى به ثریا پرید مادر بود

در مورد پیوند

موسس و رئيس بانك اهداكنندگان سلوهاي بنيادي ايران چه كسي است ؟

 

اگر نشاني از او مي خواهي به سراغ طلوع خورشيد برو ، به سراغ اميد و آرزو برو ، به سراغ سپيده  و بامداد برو ،به سراغ ديدگان اشك آلود هزاران پدر و مادر دردمندي برو كه زندگي دلبندانشان در آرزوي پيوند خوردن به سلوهاي بنيادي است.

اگر نشاني از او مي خواهي به سراغ مونس نادري ها برو و از او سراغ دردانه نادرش را بگير ، سراغ دانشمند جوانش را بگير كه موسس و رئيس حياتي ترين بانك دنياست ، بانكي كه سرمايه اش سلول هاي بنيادي است ، بانكي كه اميد و آرزو را وام مي دهد و زندگي را مي خرد  ، اعضاي اين بانك هزاران كودك و نوجوان سرطاني ، مبتلايان به بيماري هاي بدخيم خوني ، بيماران نقص ايمني مادرزادي ، مبتلايان به تومرهاي مغزي و.. مي باشند كه آخرين پناهگاه و توقفگاهشان براي زندگي دل بستن به همين بانك و سلول هاي بنيادي آن است .

كليد آين بانك در دستان دكتر امير علي حميديه  فوق تخصص خون ، سرطان و پيوند سلول هاي بنيادي كودكان مي باشد ، دكتر حميديه فرزند برومند سركار خانم مونس نادري ( نوه زنده ياد حاج نعمت الله نادري پيش كسوت تعليم و تربيت شهرستان بافت ) مي باشد.

 اين دانشمند جوان ، نه تنها باعث افتخار و مباهات شهرستان بافت ، بلكه كشور ايران بوجودش افتخار مي كند.

دكتر حميديه با همه جواني كه دارد ، رياست بخش پيوند سلول هاي بنيادي كودكان و موسس و رئيس بانك HLA( بانك اهدا كنندگان سلول هاي بنيادي ايران  را عهده دار هستند ، اين بانك ، نخستين بانك در منطقه شرق مديترانه و خاور ميانه مي باشد.

در كارنامه پربار دكتر حميديه اين عنوان ها را نيز مي شود با افتخار نظاره كرد :

رئيس بخش پيوندسلول هاي بنيادي كودكان بيمارستان شريعتي

نماينده انجمن پيوند سلول هاي بنيادي خونساز شرق مديترانه در مجمع جهاني پيوند سلول هاي خونساز

دانشيار دانشگاه علوم پزشكي تهران و عضو هيئت علمي دانشگاه

برنده جايزه بين المللي در زمينه پيوندهاي خونساز در سال 2009 سئول كره جنوبي ،2010 اورلاندا آمريكا ، 2011سيدني استراليا ، 2012 تهران و حيدرآباد هند 

برنده جايزه ملي كتاب سال و پژوهشگر برتر كشور

سخنران مدعو كنگره هاي معتبر ملي و بين المللي

مجري ده هاي طرح تحقيقاتي در زمينه خون ، سرطان و پيوند سلول هاي بنيادي

دفتر كار دكتر حميديه ( بخش پيوند سلول هاي بنيادي بيمارستان شريعتي ) ميعادگاه و توقفگاه هزاران پدر و مادر دردمندي است كه جگر گوشه هايشان مبتلا به امراض خوني و سرطاني هستند و شفا و درمان دلبندانشان به سلول هايي بنيادي وابسته است كه در بانك تحت رياست اين دانشمند جوان ذخيره شده است .

اين مركز توانايي انجام 400 پيوند سلول هاي بنيادي را دارد ،سلول هايي كه برخلاف ديگر سلول ها وظيفه مشخصي ندارند و در حقيقت سلول هايي هستند كه منتظر هستند تا براي انها ايفاي نقش شود ، سلول هايي كه مي توانند تقسيم و نوسازي شوند.

دكتر حميديه علاوه بر تخصص و اعتبار علمي و بين المللي كه دارد ، ويژگي هاي اخلاقي و انساني ارزشمندي دارد كه از او شخصيتي دوست داشتني و رئوف و مهربان ساخته است كه نوشتن را براي من بسيار سخت مي كند .

تواضع و فروتني دكتر امير علي حميديه تا بدان حد بود كه حاضر نمي شد بيوگرافي خودش را در اختيام بگذارد.

فرزند مونس نادري ها ( يار و ياور همه همشهريان در دانشگاه تربيت معلم ) كه  برنده جايزه كلينيكال دهمين كنگره بين المللي آسيا- اقيانوسيه نيز مي باشد ، توانسته است با استفاده از راديوداروها در پيوندهاي سلول هاي بنيادي براي كودكان مبتلا به سرطان ، روش جديدي را براي درمان اين كودكان مبتلا به نور و بلاستوما بكار گيرد كه در نوع خودش كم نظير است.

دكتر حميديه اين دانشمند جوان كشورمان اين طرح تحقيقاتي حود را از 4 سال پيش آغاز كرده و نتيجه آن ، خودكفايي كشور در توليد انواع راديو داروها توسط دانشمندان سازمان انرژي اتمي كشورمان شده است.

در محل كار دكتر حميديه مي شود روي گلبرگ ظريف شقايق ، جايي براي شبنم يافت ، در نگاه صميمي دكتر حميديه مي شود، به زندگي خيره شد و هزاران كودك و جوان مبتلا به سرطان و بيماري هاي خوني را ديد كه چگونه به علم و سلول هاي بنيادي بانك دكتر امير علي اميد بسته اند و حيات را طلب مي كنند .

دكتر مرا ببخش ، واژه هايم شرمنده رفعت و رآفت تويند ، مرا ببخش كه بيش از اين نتوانستم نقش حياتي بانك تو را بانگ بر آرم . به وجودت افتخار مي كنيم و به سركار خانم مونس نادري كه چنين فرزند دانشمندي را در دامان پر مهرشان پرورش داده اند ، تبريك مي گوييم. 

يادمان باشد : وقتي اميدها ته مي كشد و انتظارها به سر مي رسد ، دكتر امير علي يا علي مي گويد و با سلول هاي بنيادي بانگش ، زندگي و حيات را رقم مي زند. حميد هرندي

وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد

تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد

عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی

گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود

بلـبل  بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو

حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد

لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت

مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد

من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من

یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ  سـَـــم می آورد

جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس

حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد

انتظار

صدای پرزدن بال نور می آید

و گفته اند که وقت ظهور می آید

کسی برای دلم آب و دانه می ریزد

کسی که خاک دلم را دوباره می بیزد

دوباره  حال دلم آسمانی ابری شد

ببین نصیب دلم آخرش چه صبری شد

که انتظار تورا تا همیشه خواهم داشت

وکوچه کوچه برای تو یاس خواهم کاشت

به انتظار و تو سوگند من پر از دردم

و توی جمعه به دنبال عشق می گردم

تو گریه های مراهم ندیده ای آقا ؟

بگو! بگو که غمم را شنیده ای آقا

بگوکه توی همین جمعه می رسی از راه

وصبح می رسد از برق چشم تو ناگاه

تو جمعه می رسی از راه خوب می دانم

تورا به لهجه ی خوب جنوب می خوانم.