هیزم شکن

سالها پيش در يک جنگل بزرگ در شمال روسيه هيزم شکنی بنام ايی وان زندگی می کرد. او جوانی قوی بود. ايی وان خانه چوبی قشنگی برای خودش ساخته بود که خيلی هم به آن افتخار می کرد. ايی وان آرزوی داشتن همسری را داشت که در دخترهای دور و بر خودش آن مشخصات را نمی ديد. او فکر می کرد که همسر او بايد قد بلند و لاغر اندام با موهای روشن, پوست سفيد و چشم های آبی باشد. هر موقع که عرق ريزان تيشه به تنه درختی می زد تا آن را قطع کند, دختر روياهايش را در کنار خودش مجسم می کرد. وقتی که ايی وان کار نمی کرد به دهات اطراف سفر می کرد, به کليساها, بازار و غذاخوری ها سر می رد تا دختر مورد علاقه اش را پيدا کند, اما دخترهايی را که او با آنها آشنا می شد, اغلب صورتی پهن و موهايش مشکی داشتند و به اندازه ای قشنگ نبودند که انتظار تصورات او را برآورده بکند... وقت همچنان می گذشت و او دنبال دختر روياهايش می گشت. هر روز سر راه محل کارش تا جنگل پيش می رفت و از کنار خانه کوچکی با در چوبی سبز رد می شد. اغلب اتفاق می افتاد که گوشه پرده پشت پنجره کنار می رفت و دختر جوانی با چشم های وفادار و قشنگش بدنبال او از همانجا پشت سرش چشم می دوخت و بدرقه اش می کرداو عاشق ايی وان شده بود ولی خود مرد چيزی نمی دانست. دختر جوان اسمش ناتاشا بود. او دختری خجالتی بود ولی از بس که ايی وان را دوست داشت, يک روز به خودش جرأت داد و در ورودی جنگل منتظر آمدن او ايستاد و وقتی ايی وان نزديکی او رسيد, سبدی پر از توت جنگلی به طرفش دراز کرد و گفت: اينها را برای تو چيده ام. اميدوارم وقتی آنها را می خوری به من هم فکر کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مورخه ۲۶/۱۰/۹۰ادامه داستان هیزم شکن


مرد به صورت دختر جوان که از خجالت قرمز شده بود نگاهی انداخت و پیش خودش فکر کرد: او دختر زشتی نیست ولی قدر مسلم آن دختری نیست که من در ذهن خودم مجسم کرده ام. بعد هم به ناتاشا گفت: نه. خیلی ممنون. من از توت جنگلی خوشم نمی آید.دختر با چشم های پر از اشک به او نگاه کرچند روز گذشت و ناتاشا دوباره به خودش جرأت داد و سر راه ایی وان سبز شد. این بار بسته ای به طرف او گرفت و گفت: این بلوز پشمی را برای تو بافته ام. این تو را گرم نگاه می دارد. من خودم آن را بافته امدایی وان با کمی خشونت در صدایش گفت: تو چطور می توانی فکر کنی که من با این هیکل قوی احتیاجی به این بلوز داشته باشم.این بار ناتاشا خیلی ناراحت شد و دو قطره اشک از روی گونه اش پایین چکید. دیگر نتوانست خودش را کنترل بکند. ناچار پا به فرار گذاشت و از آنجا دور شد. ایی وان دوباره هدیه اش را رد کرده بود. وقتی به اندازه ای از او دور شد, جایی نشست و خیلی گریه کرد و بعد هم هق هق کنان به خانه اش رفت اما هنوز امیدش را از دست نداده بود. با وجود شکی که در جانش افتاده بود این بار یک شیشه شربت توت سیاه بدست سر راه سبز شد و با دیدنش گفت: این را مخصوص تو درست کرده ام تا وقتی آن را می خوری قوی بشوی و به من فکر کنی.او هم زیر لب غرید: من شربت توت نمی خورم و بعد هم به بسرعت به راهش ادامه داد. البته بعد از چند قدم راه رفتن از حرکت زشت خودش پشیمان شد و وقتی به پشت سرش برگشت, ناتاشا از آنجا ناپدید شده بود.؟؟این داستان ادامه دارد

سر زمین من

 

قوي يازيم ئولكه مين شان حياتيندان      ميوه لي باغچالار بيزيم  يئرده  دي

بيزيم  يئر  گلشندي  گلدي  چيچكدي     قهرمان اوغلانلار بيزيم  يئرده  دي

بيزيم يئرين قوچي  قويون  قوزوسي      داغلاريندا  گزر جيران  سوروسي

باغلاريندا   آخار  سويون  دوروسي        دورنا گؤز بولاغلار بيزيم يئرده دي

بيزيم   يئرين   بنفشه سي   نرگيسي      امرودي   خياري   بوللو  مرجيسي

هر  ياندان   قوزانار  كهليگين  سسي     هيوا نارلي باغلار بيزيم يئرده دي

ساري   تئللي   بوغد ا  نخود   لوبيا        ساري قايماق زينت ورير سفريا

بال  آريسي  قونور گؤللؤ يونجويا          لذتدي آغ  باللار    بيزيم يئرده دي

آغ  اٌرپكلي   پانبيق  قرمزي   آلما        آغ دونلي سوغانلار  آغجا يئر آلما

يايدا بير  قوناق گل چوخ حسرت قالما       انجير گيرده كانلار بيزيم يئرده دي

باغلاردان قوزانار بيلديرچين سسي     هر ياندا  اوخونار شادليق نغمه سي

طبيعي  قوچ  اتي  گاميش  كره سي     شرشر آخان چايلار بيزيم يئرده دي

ئولكه ني  بزيير شوخ  گؤزللري            گل آچيپ  باغلاردا  گؤزل  گؤللري

اوخونسون "بخشي"نن دؤز گؤن شعرلري    شير ئورك انسانلار بيزيم يئرده دي

دادگاه عشق

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم ...اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم ..عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن..چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد ..عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونهوقتي که چشاي تو مي تواند به تمام زيباييهاي دنيا فخر بفروشد من چطور مي توانم نگاهت کنم و بگويم که اي عزيزترين من ميخواهم تا ابد در کنار تو بمانم . وقتي به چشاي تو نگاه ميکنم مي توانم پرواز را به خاطر بسپارم و تا وقتي که کنارم هستي مي توانم در اوج آسمانهايي با رنگ عشق و بر فراز ابرهايي با چشماني تر پرواز کنم . چشمان تو رنگ عشق   را به خود گرفته است و خدا پاک ترين نگاهها را به تو ارزاني داشته است شيرين ترين روياي من و بهترين خوابهاي من ديدن چشمان تو است وقتي گريه مي کنم تو را در اشکهايم ميبينم پس اشکهايم را پاک مي کنم که کسي تو را نبيند .فقط به خاطر تو ...........................به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان است

 

یاد آوری های سالهای دور

یک چشم من اندر غم گریان گریست ..چشم دیگرم حسود بودو نگریست

چون روز وصال آمد. او . را بستم ...گفتم .نگریستی نباید .. گریست .

آورده هايي از پاييزي را مي نوازم كه گام هاي ترانهء زيستنش را

در دردآلود نغمه هاي من خواهند يافت .اين غم نوشته ها را با همهء

 عارفانه هاي حافظ به محضر اويي تقديم ميكنم كه در آتشش سوختم

و ناله هايم راـ شايد ـ او شنيد و هيچكس برايم نگريست ،

كه گريه كم بود .!!!!!  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------------------------

سلام دوستان خوب مهربان من... یک سری از پیوند ها

خود به خود حذف شدن کسانی که حذف شدن اطلاع

بدن تا دوباره لینک کنم ببخشین به بزرگی خودتان