خدای مهربان
دوستان سلام از تهی قلبم با تمام وجودم دوستتون دارم
راز گفتم ولی کسی نشینید ... سوختم زار ناله کردم زار
هر چه بر قدر خلق افزودم ... خود شدم در نتیجه بیمقدار
از من اندوخت طرف باغ صفا .. رونق از من گرفت فصل بهار
یاد باران آن دمی که می شستم .. چهره گل بدامن گلزار ؟
پدید آرد گهی صبح و گهی شام ؟ ؟ گهی اوردو بهشت و گاه بهمن ؟
دریغا کاروان..... عمر بگذشت ؟؟ زسال و ماه و روز شب گذشتن
زگیر و دار .. این بلا ... خیز ؟؟ جهان تا هست گس را نیست رستن
ولی ای خدای من تو تنها کسی بودی که همیشه با من بودی و مرا تنها نگذاشتی با این که من از تو دور شدم.با این که می دانم همه این ها تقصیر خود من است ولی می خواهم بدانم چرا سرنوشت من این گونه هست ؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:35 توسط در قلب منی
|