قسمت آخر داستان هیزم شکن
ایی وان که نمی توانست لحظه ای چشمش را از آن زن زیباروی جادویی بردارد, گفت: البته. اگر تو به من اجازه بدهی, من می خواهم تا آخر عمرم برای تو آواز بخوانمو دستش را دراز کرد تا موهای نرم و روشن پری را لمس کند ولی پری جنگلی روی شاخه بلندتری پر کشید و از دسترس او دورتر شد. در آن حال با صدای جادویی اش گفت: ایی وان! ایی وان! برای من آواز بخوان! چرا که تو وقتی برایم آواز می خوانی, من آرام و قرار می گیرمایی وان با خوشحالی آهنگ های قدیمی را که بلد بود, برای او خواند و آهنگ هایی را که از زمان بچگی اش شنیده بود و تمام آهنگ های عاشقانه ای که اصلا" بلد بود هم خواند. پری با چشم های خوابآلوده زیر لب زمزمه کرد: بیشتر! بیشتر! هیزم شکن بطور خستگی ناپذیری خواند تا زمانیکه پری جنگلی آرام بگیرد. کم کم شب از راه رسید و صدای ایی وان هم گرفت. صدایش خش دار شد و راه گلویش به خارش افتاد. حتا احساس سرما کرد و این در حالی بود که روسلکا او را وادار به خواندن می کرد و می گفت: بخوان! اگر من را واقعا" دوست داری باز هم برایم بخوان!و ایی وان با صدای دو رگه ای برای او آهنگی را زمزمه می کرد و در آن حال با خودش فکر کرد: چه خوب می شد که یک بلوز گرم و پشمی داشتم. بعد هم به ناتاشا فکر کرد و ناراحت شد و بخودش گفت: عجب احمقی هستم! من باید ناتاشا را انتخاب می کردم. نه زنی را که همه اش از من انتظار دارد و چیزی در عوضش نمی دهد.بجایش ایی وان صدای پری جنگلی را شنید که از او می خواست بلندتر بخواند. مرد در قلبش احساس پوچی و خلاء کرد و بخودش گفت که فقط آن دختر که چشم های خوب و مهربانی دارد؛ می تواند او را خوشبخت بکند. با عجله بطرف خانه ناتاشا رفت و و در آن لحظه صدای عجیبی را شنید که در جنگل می پیچید. صدا نجوای محزونی می کرد. می گفت: تو هرگز او را پیدا نمی کنی. چرا که او آنقدر از بی وفایی تو گریه کرد و اشک ریخت که سرانجام مبدل به یک برکه اشک شد
صبح که شد, ایوان با نگرانی پشت در خانه ناتاشا را کوبید و صدایی از داخل در نیامد. در آن زیر پایش متوجه برکه کوچکی شد که تا بحال آن را ندیده بود. با صورت نزدیک برکه خم شد. ناگهان بهتش زد. این سرش را داخل برکه اشک کرد و گفت: اوه, ناتاشا من چطور می توانستم از کنار تو بی اعتنا رد شوم, در حالیکه تو را از جان و دل دوست داشته ام و خودم نمی دانستم.بعد هم آهی کشید و گفت: ای کاش من برای همیشه در کنار تو بمانم.
و در همان لحظه که در دل دعا را می خواند, ناگهان مبدل به درخت مجنون شد که ریشه هایش در برکه نشسته بود. بدین گونه ناتاشا برای همیشه به خواسته اش رسید و در کنار ایی وان ماند داستان از هانس کریستین آندرسن دانمارکی ترجمه از الناز حسن زاده..
و آن به بعد بود که پای هر بید مجنونی برکه ای را می بینیم که چمبره زده آرمیده است.
صبح که شد, ایوان با نگرانی پشت در خانه ناتاشا را کوبید و صدایی از داخل در نیامد. در آن زیر پایش متوجه برکه کوچکی شد که تا بحال آن را ندیده بود. با صورت نزدیک برکه خم شد. ناگهان بهتش زد. این سرش را داخل برکه اشک کرد و گفت: اوه, ناتاشا من چطور می توانستم از کنار تو بی اعتنا رد شوم, در حالیکه تو را از جان و دل دوست داشته ام و خودم نمی دانستم.بعد هم آهی کشید و گفت: ای کاش من برای همیشه در کنار تو بمانم.
و در همان لحظه که در دل دعا را می خواند, ناگهان مبدل به درخت مجنون شد که ریشه هایش در برکه نشسته بود. بدین گونه ناتاشا برای همیشه به خواسته اش رسید و در کنار ایی وان ماند داستان از هانس کریستین آندرسن دانمارکی ترجمه از الناز حسن زاده..
و آن به بعد بود که پای هر بید مجنونی برکه ای را می بینیم که چمبره زده آرمیده است.
+ نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:7 توسط در قلب منی
|